پیک نیک لاک پشتها...

یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند.

از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.

در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیک نیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیک نیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، اما او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،

دیدید، دیدید، می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم...

 

نتیجه اخلاقی:

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم...

 

طلبه جوان و دختر فراری

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد. دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.

صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي و ....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسيد. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي نمود. هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند. 

شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود .

 

نكته درسي- اخلاقی:

اگر شب در حال درس يا مطالعه بوديد حتما درب را باز بگذاريد و در اطاقتان هم حتما شمع داشته باشيد چون برق با كسي شوخي ندارد...

با توام اي سهراب ....

با توام اي سهراب .... اي به پاكي چون آب ... يادته گفتي به من... تا شقايق زنده است زندگي بايد كرد؟ نيستي سهراب ببيني كه شقايق هم مرد... ديگه با چي كسي رو دلخوش كرد؟ يادته گفتي به من... اومدي سراغ من نرم و آهسته بيا؟ كه مبادا تركي برداره چيني نازكي تنهايي تو...اومدم آهسته...نرم تر از يك پر قو...خسته از دوري راه ... خسته و چشم به راه... يادته گفتي به من عاشقي يعني دچار؟ فكر كنم شدم دچار... تو خودت گفتي چه تنهاس ماهي اگه دچار دريا باشه ... ... آره تنها باشه .... يار غمها باشه ... يادته مي گفتي گاهگاهي قفسي ميسازم؟ مي فروشم به شما؟ تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است دل تنهايي تان تازه شود؟ ديگه حتي اون شقايق، اسير قفسه ... سهراب ... سائل يك نفسه ... نيست كه تازگي بده به دل تنهايي من ... پس كجاس اون قفس شقايقت ... منو با خودت ببر به قايقت ... قايقي بايد ساخت ... ساختي سهراب؟... راست مي گفتي! ‌كاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود ... آره ... كاشكي دلشون شيدا بود ... من به دنبال يه چيز بهترين ام سهراب... تو خودت گفتي به من ... بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق،‌ تر است...

 
  BLOGFA.COM